*من از زندگیکردن بدون اینکه واقعاً زندگی کنم خسته شدهام. از اینکه آرزوی چیزی را داشته باشم خسته شدهام.
*یه تئوری هست که من خیلی دوست دارم. میگه برای اینکه مرگ رو بفهمیم، باید به تولد نگاه کنیم.» همینطور که حرف میزند با روبان سرش بازی میکند. «یعنی وقتی تو رحم مادریم، داریم اون زندگی رو میکنیم، درسته؟ هیچ ایدهای نداریم که زندگی بعدی فقط یه اینچ اونوَرتره.» شانهای بالا میاندازد و به من نگاه میکند. «شاید مرگ هم همینطوره. شاید فقط زندگی بعدیه. یه اینچ اونوَرتر.» زندگی بعدی فقط یک اینچ آنطرفتر. اخم میکنم و به آن فکر میکنم. «خب اگه شروعش مرگه و پایانش هم مرگه، پس شروع واقعی چیه؟
*غرغرکنان میگوید: «این مریضی مثل زندان میمونه! میخوام بغلت کنم.» فنفن میکنم و بهنشانهٔ تأیید سر تکان میدهم. میگوید: «تجسم کن بغلت کردم، باشه؟» او را میبینم که پلک میزند و در چشمهایش اشک جمع شده. «بدون که عاشقتم. حتی بیشتر ازغذا، حتی بیشتر از تیم ملی کلمبیا!» لبخندی میزنم و سر تکان میدهم. «من هم عاشقتم پو.» ادای بوسکردن درمیآورد بدون اینکه نفسش سمت من بیاید.
*ما به این تماس با کسی که عاشقش هستیم نیاز داریم، درست همانطور که به هوا برای نفسکشیدن نیاز داریم.
*«استلا تو من رو میترسونی.» دوباره نگاهش میکنم. اخم میکنم. «چی؟ چرا؟» به چشمانم نگاه میکند. صدایش جدی است: «تو من رو مجبور میکنی زندگیای رو آرزو کنم که هیچوقت نمیتونم داشته باشم.»
*من در این سالها روی پشتبام دهها بیمارستان بودهام. به دنیای پایین نگاه کردهام و در تکتک آنها همین حس را داشتهام. آرزوی راهرفتن در میان خیابانها یا شناکردن در دریا یا زندگی که هیچوقت فرصتش را پیدا نکردم. آرزوی چیزی که هیچوقت نمیتوانستم داشته باشم. اما حالا چیزی که میخواهم آن بیرون نیست. همینجاست، آنقدر نزدیک که میتوانم لمسش کنم؛ ولی نمیتوانم. نمیدانستم میشود چیزی را آنقدر بخواهی که آنرا بین دستها و پاها و تکتک نفسهایت حس کنی.
*«همهٔ عمرم داشتم میمردم. هر تولدم رو طوری جشن میگرفتیم که انگار آخرین تولدمه.» سرش را تکان میدهد و چشمان میشیاش بهخاطر اشک میدرخشند. «اما یهدفعه اَبی مرد. من باید میمردم ویل. همه برای من آماده بودن.» نفس عمیقی میکشد، انگار که سنگینی بار همهٔ دنیا روی دوش اوست. «اگه من هم بمیرم، پدر و مادرم هم میمیرن.»
*زیر آن نوشته شده «امید را رها کنید شمایی که داخل این اتاق میشوید». این باید شعار تبلیغاتی کل بیمارستان باشد. یا تمام پنجاه بیمارستان دیگری که در هشت ماه گذشتهٔ زندگیام رفتهام.
*انگار همهچیز را برای اولین بار میبینم. نمیدانستم یک نفر میتواند کاری کند که همهٔ چیزهای قدیمی نو بهنظر برسند.