*اما افسوس! گاهی انسان هرچه تلاش کند بیفایده است.
*هیچ یک از آنان به روح اعتقاد نداشتند ولی همگی آنان تایید میکردند که بسیاری از امور در این دنیا فراتر از ذهن آدمی میباشد.
*آهینیف در حالیکه دستانش را به هم میمالید گفت:«حالا هرچی میخواد بگه. اون شروع به گفتن داستانش میکنه و همه به او میگن که اینا چرندیاته. ای احمق! ما همه چیز رو میدونیم!»
*انسانهایی که زنده به گور شدهاند توضیح میدادند و حرف یکدیگر را قطع میکردند و نظریات خود را دربارهی روح بیان میکردند.
*با خود گفت:«به درک! الان میره و آبروریزی میشه. آبروی منو جلو همه میبره. ای احمق!»
*آهینیف یخ کرد به مانند مردی که زنبور نیشش زده باشد به خانه رفت مانند شخصی که روی آن آب جوش ریخته باشند. همانطور که به خانه میرفت، مردم شهر طوری به او نگاه میکردند که انگار با قیر سیاه شده است. در خانه دردسر تازهای در انتظارش بود.
*افرادی که موقعیت اجتماعیشان مانع از ورودشان بود، از پنجرههای حیاط به داخل نگاه میکردند.
*هیچ یک از آنان به روح اعتقاد نداشتند ولی همگی آنان تایید میکردند که بسیاری از امور در این دنیا فراتر از ذهن آدمی میباشد.
*ونکین پلک زد چشمانش را باز و بسته کرد و گفت:«خدا لعنتم کنه اگه حتی کلمهای درباره تو گفته باشم!الهی بی خونه شم. درد بیدرمون بگیرم. » صداقت ونکین جای هیچ شک و شبهای به جا نزاشت. مطمئنا او سازنده تهمت نبود. آهینیف پرسید:«پس کی؟پس کی؟»در ذهنش همهی آشنایان را مرور کرد. به سینهاش میزد. «پس کی؟»
*آهینیف یخ کرد به مانند مردی که زنبور نیشش زده باشد به خانه رفت مانند شخصی که روی آن آب جوش ریخته باشند. همانطور که به خانه میرفت، مردم شهر طوری به او نگاه میکردند که انگار با قیر سیاه شده است. در خانه دردسر تازهای در انتظارش بود.
همچنین بخوانید: جملات خاص و زیبا از نویسنده معروف: آنتوان چخوف