*داشتنِ چیزی برای گفتن و نبودنِ کسی برای شنیدن، خیلی وحشتناک است. اوج بیکسیست!
*دوستداشتهشدن بهخاطر زیبایی، برای یک دختر وضعیت دردناکیست. سالها بعد، زمانیکه من دیگر کمتر زیبا باشم، آنموقع که دیگر خبری از حلقههای باریک مو برای نوازش، یا پوستی عالی برای تحسین نباشد، وقتیکه دیگر کوچک و ساده و باارزش نباشم، نمیدانم که چگونه شایستهٔ ارائه یا دریافت عشق خواهم بود.
*خدا دوسِت داشته، دوسِت داره، و دوسِت خواهد داشت.
*با خودم فکر میکنم آن کسیکه این آسمان را یکجا نگه میدارد، میتواند قلب من را هم یکجا نگه دارد؟ فکر میکنم کسیکه این آسمان را تا این حد زیبا میکند، ممکن است برای زیباکردنِ زندگیِ من هم کاری کند؟
*اگر روزی از خودم بپرسم کسی روی زمین باقیمانده که هرگز به من خیانت نخواهد کرد، باید جواب سؤالم را بدانم. «آره. به آینه نگاه کن! اون هیچوقت بهت خیانت نمیکنه.»
*نیاز دارم استراحت کنم و مدتی یک نفر دیگر به جای من زندگی کند.
*او میگوید: «مشکل شما اینه که همهچیز توی این خونه اشتباه سیمکشی شده. دیوارا خوب به نظر میرسن، ولی زیرشون اینطور نیست. پیشنهاد میکنم دیوارا رو خراب کنین و کل خونه رو دوباره سیمکشی کنین، یا اینکه بفروشیناش و از اینجا برین. همهٔ مشکلات رو یه بار برای همیشه حل کنین، یا رهاش کنین تا مشکل کس دیگهای بشه.»
*میخواهم بگویم "از کجا میدونی عصبانیام؟ چون لبخند نمیزنم؟ خب کریگ هم لبخند نمیزنه! چرا چهره بیلبخند برای یه زن، یعنی «عصبانی»، ولی چهرهٔ بیلبخند برای یه مرد یعنی «عادی»؟!"
*همه زندگیاش بدنش است. همه زندگیِ من ذهنم است. برای همین سختمان است که عاشق هم باشیم؟ او فکر میکند عشق پیوستنِ دو بدن است و من فکر میکنم عشق پیوستنِ دو ذهن است؟ هیچکدامِ ما با همه وجود کنار هم نیستیم. شاید از هم تبعید شدهایم؛ چون از بخشی از خودمان تبعید شدهایم.
*وحشتناک است وقتی بعد از رسیدن به لحظهای که احساس میکنی قرار است در آن، بیش از هر لحظه دیگری از زندگیات در ارتباط باشی، باز هم احساس تنهایی کنی. این عمیقترین تنهایی و ترسیست که میتوانید احساس کنید.
*«چرا شبها در رو میبندین؟ مردم شبا بیشتر از هر وقتِ دیگهای به اینجا نیاز دارن.» «اینجا چیزای قیمتیِ زیادی وجود داره.» «میدونم. میدونم که اینجا پُره از چیزای باارزش.» اما او منظورم را نمیفهمد.