*«من عاشق هیچکس نبودهام و هرگز نخواهم بود، مگر اینکه عاشق تو شوم.»
*پرسید: «چرا باور نکنم؟» با کجخلقی جواب داد: «چون شما فقط به چیزی اعتقاد دارید که با پیشداوریها و اوهامتان همخوانی داشته باشد.
*خب، حقیقت این است که من حسی وصفناپذیر به آن غریبهی خوشسیما داشتم. همان طور که او میگفت، حس میکردم «بهسمتش جلب میشوم»، اما نوعی انزجار هم بود، البته در این احساس مبهم حس جاذبه چیرگی بسیار داشت. آن دختر مرا مسحور و شیفتهی خود کرد؛ او بسیار زیبا و بهطرزی وصفناپذیر جذاب بود.
*رؤیاها از دیوارهای سنگی میگذرند، اتاقهای تاریک را روشن، یا اتاقهای روشن را تیره میکنند و اشخاص موجود در این رؤیاها هروقت بخواهند وارد یا خارج میشوند و به ریش قفلسازان میخندند. من آن شب خوابی دیدم که آغاز دردی بسیار عجیب بود.
*اما کنجکاویْ حسی بیقرار و سرکش است.
*اما عشق همیشه امری خودخواهانه است؛ هرچهشدیدتر، خودخواهانهتر.
*اگر زمانی دیگر یا مسئلهای دیگر بود، چهبسا آن نامه باعث میشد مسخرهاش کنم، اما وقتی تمام روشهای مرسوم با شکست مواجه میشوند و جان عزیزی در خطر است، مردم برای یافتن آخرین فرصت به چه شارلاتانبازیها که پناه نمیبرند!
*خب، حقیقت این است که من حسی وصفناپذیر به آن غریبهی خوشسیما داشتم. همان طور که او میگفت، حس میکردم «بهسمتش جلب میشوم»، اما نوعی انزجار هم بود، البته در این احساس مبهم حس جاذبه چیرگی بسیار داشت. آن دختر مرا مسحور و شیفتهی خود کرد؛ او بسیار زیبا و بهطرزی وصفناپذیر جذاب بود.