*آرام شد. گرهی اخمهایش نیز از هم باز شد و بالاخره، فردای همان روز هر چند کمی بیحال بود، اما آرام بازی میکرد و خیلی راحت برای چیزهای بیاهمیت به گریه میافتاد.
*چقدر به مردنم مانده؟ ـ قرار نیست بمیری، تو حالت خوب است؟ ـ چرا، قرار است بمیرم. خودم شنیدم گفت تبش صد و دو درجه است. ـ آدم که از تب صد و دو درجه نمیمیرد، این چه حرفی است که میزنی؟ ـ من که میدانم میمیرم. در فرانسه که به مدرسه میرفتم، بچهها میگفتند آدم با تب چهل و چهار درجه میمیرد، اماالان من صد و دو درجه تب دارم. پس پسرک یک روز تمام، یعنی از ساعت نُه صبح، منتظر بود که بمیرد.
*نباید نگران باشی. ـ نگران نیستم، اما انگار دستِ خودم نیست.
*فکرش را نکن. زود خوب میشوی. گفت: «فکرش را نمیکنم و دوباره به پایین تخت خیره شد. معلوم بود دارد در ذهنش با چیزی کلنجار میرود».
*پایین که آمدیم دکتر سه نوع کپسول و طرز مصرف آنها را به من داد. یکی تببُر بود، یکی دیگر مُسهل بود، و سومی هم اسید خون را پایین میآورد. دکتر گفت: «میکروب آنفولانزا فقط در محیط اسیدی زنده میماند».
*رو کرد به من و گفت: «بابا جان، اگر خسته میشوی، لازم نیست پیش من بمانی». ـ خسته نمیشوم. ـ نه، منظورم این است که اگر خسته میشوی، مجبور نیستی کنارم بمانی.