*«کارین» در جوابشان گفت: «خداوند مهربان و بخشنده است و به تمام انسانها نظر لطف دارد».
*«کارین» کفشها را دریافت کرد و آنها را در اولین فرصت که مصادف با مراسم کفن و دفن مادرش بود، به پا نمود. کفشها یقیناً برای مراسم سوگواری مناسب نبودند، امّا دخترک هیچ کفش دیگری نداشت. «کارین» بهناچار پاهای برهنهاش را در درون کفشهای قرمز جا داد و متواضعانه به دنبال تابوت مادر رنج کشیدهاش به راه افتاد.
*بانو نگاهی به دخترک مفلوک انداخت و از روی ترحم به کشیش گفت: «لطفاً به پیشنهاد من توجه نمایید. اگر شما آن دخترک را به من بسپارید، من بهخوبی میتوانم از او مراقبت نمایم». «کارین» این ماجرا را شنید و خوشحال شد.
*لازم نیست سرم را ببرید، زیرا آن گاه نخواهم توانست از گناهم توبه کنم، ولیکن لطفاً بیایید و پاهای مرا از مچ قطع کنید تا از شر کفشهای قرمزم خلاصی یابم
*«کارین» با شنیدن تقاضای سرباز پیر کفشهای خود را از پاهایش درآورد و تحویل کهنه سرباز داد. سرباز پیر با ملاطفت گفت: «دختر عزیزم، عجب کفشهای رقص زیبایی دارید!»
*«من تاکنون به اندازهی کافی سعی کرده و رنج بردهام و دیگر باور دارم که میتوانم همانند سایر افرادی که به کلیسا میروند، بخشیده شوم و از گناهان پاک گردم».
«کارین» این ماجرا را شنید و خوشحال شد. او باور داشت که این واقعه بهواسطه پوشیدن کفشهای قرمز رُخ داده است، اما بانوی مسن عقیده داشت که آن کفشها بسیار زشت و بدشگون هستند و باید فوراً سوزانده شوند.
*مردمان خوبی در جامعه هستند که قدر انسانها را میدانند.
*هیچ گناهی در استفادهکردن از کفشهای قرمز وجود ندارد.